الان که این یادداشت را می نویسم صدها کیلومتر از تو دورهستم
دوری ای که برایم گران تمام شده
وقتی تو نباشی دیگر هیچ چیز معنا ندارد
امروز جلوی آیینه ایستاده بودم تورا نشناختم
انگار غریبه ای را دیدم
غریبه به من نگاه می کرد و من به او هرچقدر نگاهمان بهم گره می خورد بیشتر در غربت گم می شدم
باید این غریبه را بشناسم
سفری باید رفت،سفری سخت و طولانی
سفری که از جاده های طولانی،کوه های بلند و رودهای پرآب عریض می گذرد
از مرزهای واقعیت و معنا باید گذشت و وارد خیال های کودکانه شد
باید پیدایش کنم و او را بشناسم
سفری در پیش است...
- ۹۶/۰۹/۱۲